تبليغاتX

مي‌روم تا از خود خالي و از حق پر شوم...

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 14:1 |

خدایا تو میدانی که اين مردم امید و آرزوهای زیادی دارند و از امامشان یاد گرفته‌اند كه به خاطر تو از هيچ كدام از آنها كوتاه نيايند. با خون دل و مرارت‌هاي جانكاه اين انقلاب را كه انتقام تاريخي بشر بود به ثمر نشاندند و از سستي‌ها و كاهلي‌هاي برخي مسئولان جمهوري اسلامي به نام تو و براي بر جاي ماندن عزت و هدف عظيمشان چشم پوشي كرده‌اند. اينها از كساني كه براي سربلندي و عظمت پيام تو قدمي برمي‌دارند قدرداني كرده و او را عزيز مي‌شمارند هرچند در سختي زندگي كنند.
جمعه در نگاه پيرزني كه به روي من لبخند مي‌زد و قربان صدقه‌ام مي‌رفت، تمام هم و غمش را ديدم. به من مي‌گفت كه شما اميد اين مملكت هستيد، خدا شما را براي اين انقلاب نگه دارد.
خدايا بس حكمتت عظيم است كه ما را در اين دوران و در مملكتي به عرصه وجود آوردي كه انقلابي به نام تو و با مردان و زنان تسليم در برابر تو به وقوع پيوسته و فقط كافيست من عزت كشورم را با چند كشور دور و برم مقايسه كنم تا به عظمت حكمتت پي ببرم.
كاش نمايندگان مردم بدانند كه آنها براي چه دوباره انتخاب شدند و به حزب و جريان خود نگيرند و آن را از اسم ندانند و از رسم، تا انقلاب در راه پيشرفت مستدام باشد.
مي‌دانم كه راه‌حل مشكلات ما حضور در خط امام است.
اصولگرايي اصلاح طلبانه‌ي تحول خواه...

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 13:57 |

تمام تعاریف را از عقل خواندم، به نظرم يك تعريف بسيار زيبا بود كه البته مي توان آن را معرف خوشبختي دانست نه عقل و آن از "يكي از رهگذران آسمان" بود كه فرمودند: "همسویی و همسرعتی با جریان هدایت الهی در بستری از آرامش، با نیروی عشق، با ابزار عدالت، در تک تک افکار، کلام و اعمالمان."
بيشتر تعاريفي كه از "عقل" شده بود درست بود و از جهتي به آن اشاره داشت.
بسياري از دوستان هم از عقل به نفع عشق صرف نظر كرده بودند.
اما
عقل چیست؟ و نسبت آن با عشق؟
این سوالی است خطیر!
انسان
۳ نوع ابزار شناسايي دارد كه البته داراي تأثير مساوي و ارزش موازي نيستند. آنها عبارتند از: حواس، احساس و عقل.
منظور از حواس، حس هاي
۵ گانه‌ي انسان است كه مبدأ شناخت اوست و بدون همه‌ي آنها انسان در تاريكي و خاموشي محبوس است و نه تنها تصوري در انسان شكل نمي‌گيرد بلكه احساسي هم برانگيخته نمي‌شود.
احساس، به حالات دروني انسان اطلاق مي‌شود كه بي هيچ واسطه‌اي درك مي‌شوند. آن را علم حضوري ناميده‌اند.
و عقل، نوعي ابزار است كه با توجه به ويژگي‌هاي خود نسبت و ارتباط بين ورودي‌هاي از دو منبع ديگر را كشف و شناسايي مي‌كند و سپس نسبت انسان را با كليت و نهايت آنچه خودش بدان مي‌رسد (كمال) تعيين مي‌كند و نفع و ضرر را مشخص مي‌نمايد. البته عقل با توجه به نظريه‌ي مهم و اساسي "ضرورت بالقياس" توانايي ديگري هم دارد و آن تشخيص راه‌هاي رسيدن به منافع و دور داشتن مضار است يا به عبارت ديگر ارزشگذاري يا تشخيص خوب و بد.
به طور خلاصه مي‌توان گفت كه عقل، توانايي تشخيص كمال و تعيين راه‌هاي رسيدن به آن را دارد.
به غير از اين
۳ منبع شناسايي چيز ديگري مطرح است و آن فطرت است كه از قبل در وجود همه انسان‌ها هست و وجودش وابسته به وجود منابع شناخت نيست؛ و آن "حقيقت‌جويي" و "كمال‌جويي" است. هيچ انساني نيست كه در زندگيش به دنبال "آنچه واقعي است" نباشد و نيز هيچ انساني نيست كه "ميل به بهتر شدن" نداشته باشد.
"محبت" احساسي است كه از "ميل به كمال" سرچشمه مي‌گيرد يعني از "فطرت".
احساس، تشكيك دارد. به عبارت ديگر، احساس شدت و ضعف دارد و آن متأثر از عقل است.
در مورد محبت هم همينطور است؛ به هر اندازه‌اي كه كمال به وسيله‌ي عقل درك شود، ميل به كمال هم پيرو آن عمل مي‌كند و احساس محبت بيشتر برانگيخته ‌مي‌شود. پس "محبت" نسبت به "درك كمال بيشتر" شدت مي‌يابد.
از اين منظر دو نوع عشق قابل تبيين است بدين شرح:
۱- وقتي محبت با "درك تدريجي كمال" در موجودي شدت مي‌يابد به آستانه‌اي از شدت مي‌رسد كه آن را عشق مي‌ناميم. اين عشق با درك بيشتر كمال آن موجود ادامه مي‌يابد و پخته‌تر مي‌شود. به عبارت ديگر اين عشق با طي مراحلي اگر معشوق كاملتر شود يا از درك فعلي عاشق كاملتر باشد به بلوغ مي‌رسد وگرنه به فراموشي يا عادت دچار مي‌شود. 
۲- نوع ديگر اين است كه معشوق با "كمالي انبوه اما فشرده" به تصور عاشق در مي‌آيد يا به اصطلاح "جلوه" مي‌كند كه اگرچه عقل اين تصور برايش غير منتظره است و توان درك آن را ندارد اما به طور ضمني و اجمالي كمال افزوني را تشخيص مي‌دهد كه موجب محبت دفعي و شديدي مي‌گردد و اين بار عقل در پي چيستي تمام اين كمال كه نمونه‌اي از آن در نظرش آمده به تكاپو مي‌افتد تا او را بيشتر بشناسد و راه‌هاي رسيدن به او را كشف كند. در اين مسير هر چقدر معشوق را كاملتر دريابد حكمش براي رسيدن به او سخت‌تر خواهد بود.
به هر مرتبه‌اي كه موجودي كاملتر باشد، شناخت عقلي كمال او هم جامع تر مي‌شود و حكم رسيدن به او سنگين‌تر. در اين حال ممكن است احكام عقلي وصول به معشوقي كاملتر با احكام وصول به معشوق ناقص‌تر در تضاد يا تناقض قرار گيرد. در اين صورت اكثرا، آن احكام عقلي وصول به معشوق كاملتر را "عشق" و احكام وصول به معشوق ناقص‌تر را "عقل" مي‌نامند. و همين است كه باعث مي‌شود ما عقل و عشق را در تضاد با يكديگر بدانيم، در صورتي كه اين صحيح نيست.
مثلا يك نفر ممكن است براي ديدن منظره‌اي زيبا در جايي از دنيا تمام مال خود را بدهد اما جان نمي‌دهد ولي براي ممانعت از اهانت به پيامبر خدا جانش را فدا مي‌كند.
حال اگر كسي عشق به پيامبر را درك نكرده باشد (كمالات پيامبر را با عقل درك نكرده باشد) و آن را هم‌ارزش عشق به منظره‌اي روح‌نواز يا زني زيبارو يا عطري خوش‌رايحه بداند مسلم است كه بگويد جان دادن براي ممانعت از اهانت به او عاقلانه نيست، عده‌ي ديگري هم براي توجيه عشق به پيامبر بگويند: بله! عاقلانه نيست اما عاشقانه است. و در اين حالت همچنان كساني كه كمالات پيامبر را درنيافته‌اند از سوال خود سرخوشند و پيش خود مي‌گويند (و درست مي‌گويند) كه شما به راه عشق و ديوانگي هستيد اما ما عقلمان را رها نمي‌كنيم. اما اگر آنها هم كمالات پيامبر را به وسيله‌ي عقل درك بكنند عاشق خواهند شد و بر اين موضوع صحه خواهند گذاشت كه جان دادن براي ممانعت از اهانت به او در اين عشق كاملا عقلاني و حكم قاطع عقل است.
در وبلاگ نمي‌توان بيش از اين نوشت چون مخاطب يا چرتش مي‌گيرد يا وبلاگ را مي‌بندد اما در همين حد نگاشتم و در آخر توصيه‌اي به دوستان عزيزم!
مي‌دانم كه شما از محبت لبريزيد اما وقتي كه ما به درك صحيح كمال معشوق نائل نشده‌ايم و آنطور كه بايد محبتمان برانگيخته نشده است و اهل درك شهودي هم نيستيم چرا با گفتن اينكه "عشق است" راه عشق را براي "عاشق نشدگان عاقل" ببنديم؟

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه بیست و ششم اسفند 1386 و ساعت 13:6 |

"عقل چیست؟"

آن را در "یک جمله" بیان کنید.

بهترين جمله انتخاب و اعلام مي‌شود...

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه نوزدهم اسفند 1386 و ساعت 19:33 |

مغضوبين روزگار ما مردم را به انواع و اقسام فساد آلودند تا از راه غفلت هر آنچه مي خواهند نصيب خود كنند. اين را به اين سادگي جواناني كه در دام اين دسيسه‌ها افتاده‌اند درك نمي‌كنند و شايد تا آخر عمر هم چنين باشد و شايد فكر كنند آنچه كه در زندگي غالب مردم ديگر نقاط جهان مي‌گذرد، زندگي امروزي است. زهي خيال باطل...
زماني اگر خدا قلبم را از هدايت نگرداند مي نويسم كه "ستاره‌ها" در جهان امروز چه نقشي دارند و عروسك خيمه شب بازي چه كساني هستند. اگر زماني پرده از چشم كم سوي افتادگان به وادي غفلت كنار رود، مي فهمند كه چه خسارت‌هايي كرده‌اند و چه بهره‌هايي از آنها برده شده است.
دو ويژگي بارز شيطان، استكبار و فريبندگي اوست. كدام انسان بيداري است كه وجود هر دو ويژگي را در سيرت سياستمداران آمريكا انكار كند؟ هر چند كه سياستمداران هم بازيچه اند.
كاش اين حرف من نشانه‌ي توهم توطئه بود ولي كساني كه اندكي بيداري در چشمشان مانده است و كاملا تخدير نشده اند، اين را بي هيچ توهمي مي‌بينند.
هنوز هم انسان تشنه قدرت است. هنوز هم ادعاي خدايي دارد. هنوز هم مي‌خواهد خون همه را بريزد تا مگر موساي ديگري متولد نشود.
كجاست كسي كه صداي ناله‌هاي مادران را در غزه نشود؟ كجاست كسي كه پرپر شدن غنچه هاي نو شكفته را نبيند؟ كجاست انساني كه بازخورد نداي "بأي ذنب قتلت" خواب را از چشمانش نربايد؟ چقدر كور است كسي كه اعلي عليين انسانيت را با زندگي مرفه و لوكس ذلت بار معامله مي كند. چقدر بدبخت است كسي كه لباسهاي رنگارنگ بريتني اسپيرز را مي‌بيند و رابطه‌ي آن را با اسراييل نمي‌فهمد.
در اخبار شنيدم كه رايس گفته است كشتار مردم غزه حق اسراييل است! چه كسي است كه از اين جمله به خماري و نئشگي مردم آمريكا پي نبرد؟ مخدر‌هاي رسانه‌اي ناي اعتراض به شيطان را از مردم ستانده است.
شنيدم دولت كويت اعلام كرده هر كسي در مراسم بزرگداشت عماد مغنيه شركت كرده از كشور اخراج مي شود.
چطور شيطان بزرگ پس از حقانيت ظاهر‌تر از خورشيد ايران در دستيابي به انرژي هسته‌اي تمام كشور‌هاي عضو شوراي امنيت را قانع كرد كه به قطعنامه رأي دهند و حتي اندونزي هم رأي ممتنع داد.
چقدر گمراهند كساني كه فكر مي‌كنند ديگر دوره‌ي از "شيطان بزرگ" گفتن تمام است و آن را به سخره مي‌گيرند.

بغض گلويم را گرفته! كاش پيش برادران و خواهرانم در غزه بودم. آنها از غير خدا كمك نخواسته‌اند، از امت رسول الله مي خواهند...

صداي ناله مي‌باريد، ولي تن خشك حسرت بود
طلوع بغض سرگردان، به عمر گريه مي‌افزود
غزل مرثیه می خواند، کبوتر در پی دام است
از این ظلم فریبنده، خیال کفر آرام است
قسم بر خانه‌ي كعبه
به جاي پاي ابراهيم
قسم بر مسجد الاقصي
كه ما تنهاي تنهاييم...

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 22:12 |

اي ماه ببين كه شب چه زيباست
يار آمده، يار آمده، اينجاست!

هنگامه‌ي عرياني دنياست
هنگام ترنم و تماشاست

يك شاخه گل سرخ
يك جام شراب
يك ساحل رويا
اي ماه بتاب!
يك پچ پچه آواز
يك شعر نياز
يك زمزمه خواهش
يك وسوسه ناز

اي ماه بتاب امشب
اي ماه بتاب!
تا پيكر دلدار و تا بستر عشق
فانوس بزرگ دلبرانه، اي ماه
از اول شب بتاب تا آخر عشق...

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در سه شنبه چهاردهم اسفند 1386 و ساعت 0:20 |

این آرم رو تقدیم می کنم به همه موحدان وبلاگ نویس
توجه داشته باشید که کد این آرم رو باید دقیقا زیر قسمت body كپي كنيد 

دانلود فایل کد

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه دوازدهم اسفند 1386 و ساعت 19:3 |

مدتي نمي گذرد كه با جان كندن از يكي از اداره هاي دولتي فارغ الامر شدم. (البته حكايت همچنان باقي است)
۲ واقعه‌ي برجسته‌اي كه در آن جا توجهم را جلب كرد، نشان از اين دارد كه چه فجايعي در نزديكي ما رخ مي‌دهد و ما بي تفاوت از كنار آن عبور مي‌كنيم.
ماجرا از اين قرار بود كه پس از رفت و آمد‌هاي ضربدري به اتاق‌هاي آن اداره براي گرفتن امضاي ديوان‌سالاران گرامي، قرار شد كه آخريش را از فردي كه در طبقه‌ي سوم آن اداره و قائم مقام شخص ديگري كه داخل ساختماني در ۴۰۰ متر جلوتر از ساختمان فعلي بود، بگيرم. پس از اخذ اين تصميم مهم و ناگزير، ناگهان! با صفي كه از طبقه‌ي سوم تا طبقه‌ي دوم كشيده شده بود مواجه شدم. اندكي گيج و گنگ بودم كه چه مي‌توان كرد؟ چون حدود يك ربع ديگر آقايان براي ناهار مي‌روند و خدا مي‌داند سرنوشت كار ما چه مي‌شود و به كجا مي‌انجامد؟ در صف ايستاده بودم (صف افرادي كه كارد مي‌زدي خونشان در نمي‌آمد) كه ديدم پيرمردي كه به زور و با كمك گرفتن از اين و آن، به زحمت يكي دو پله را بالا مي‌آمد، عزم طبقه سوم را كرده تا بلكه بتواند امضا بگيرد. بالاخره پيرمرد نفس زنان و با رنگ زرد به پله آخر رسيد و با صداي منقطع پرسيد: شما آقاي فلاني هستيد؟ ديوانسالار محترم پس از كمي ژست گرفتن كه من سرم شلوغ است، گفت آره، امرتون؟ پيرمرد گقت: به من گفتن كه اينو بايد شما امضا كنيد. ديوانسالار جان پس از نگاهي به برگه فرمودند: اين را قبل از امضاي من بايد از جاي ديگري امضا بگيري و مشغول كارشان شدند.
پيرمرد در فشار بي توجهي مردم محو شد...‌

در اتاق ديگري در همان ساختمان ايستاده بودم كه شخصي از خدمات دهندگان آن سازمان رو به جواني كه پشت ميز نشسته بود كرد و گفت: "ما خودمون قيافمون بي‌ريخت هست! اينم رنگ پارچست كه براي لباس كار ما انتخاب كردين؟" جوان هم با شادابي خاصي (كه در نوع خود مثال زدني است) گفت: "پارچش مفت بود! هه هه هه هه هه"
و اين بار، من به حماقت آن جوان و كسي كه او را به اين كار گماشته، خنديدم...

بارها از خودم پرسيده بودم؛ اين بار محكم‌تر پرسيدم! تا كي بدون كمي فكر مديريت كنيم؟ تا كي منتظر شكل گيري نظام‌هاي هماهنگ باشيم؟ تا كي استاندارد در حد همان كالاهاي مادي هم اجرايي نشود؟ (چه رسد به مديريت اداري) تا كي وجود "نظام" را فداي سليقه‌هاي شخصي كنيم؟ تا كي شاهد آب شدن تدريجي پيكر اخلاق اجتماعي باشيم؟ تا كي تأسيس و راه‌اندازي را از حفظ و نگهداري تفكيك نكنيم؟
تا كي؟ تا كجا!؟

سؤال‌هايم بي جواب ماند اما بيت شعري را زير لب زمزمه مي‌كردم:
عاشق رنج است نادان تا ابد           خيز لا أقسم بخوان تا في كبد 
     

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در شنبه یازدهم اسفند 1386 و ساعت 21:21 |

اندازه بزرگ

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 22:47 |

تاجری
اره برقی آورد
پای یک منظره را امضا کرد!

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در سه شنبه هفتم اسفند 1386 و ساعت 21:33 |

غربت را نمی توانم تعریف کنم! اما می‌دانم اگر نباشد، نيستم.

نمي‌دانم چيست! اما چيستيش هستي‌ام است.

كم يا زياد ندارد، مبتلايت مي‌كند. محبتت را بر مي‌انگيزد. هواييت مي‌كند. به گريه‌ات مي‌اندازد.

دلبسته‌ي بي انتهايت مي‌كند...

نمي‌دانم در آن غار بر محمد چه مي‌گذشت كه گاه گاه دلش هواي آنجا را داشت. وقتي كه در راه بازگشت به دستان خديجه مي‌رسيد توانش نمانده بود اما دستان خديجه گنجايش غم‌هاي محمد را داشتند.

آن چه حسي بود كه پس از سالها وقتي نام خديجه را مي‌بردند، اشك در چشمان محمد حلقه مي‌زد و مي‌گفت: زماني كه هيچكس مرا باور نداشت، او مرا باور كرد...

نمي‌دانم چاهي كه علي پس از زهرا، با آن درد دلش را مي‌گفت، چه راز‌ها در خود نهان دارد...

فقط انقدر مي‌دانم كه آدميزاد بدون غربت، بزرگ نمي‌شود.

كسي كه غربت نچشيده، انگار برايم غريب است...

زاري از غمزه‌ي غم زايِ تو پيش كه كنم؟                  با كه گويم كه تو سرچشمه‌ي آزار مني؟ 

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در یکشنبه پنجم اسفند 1386 و ساعت 20:19 |
براي بعضي‌ها او يك وجود خيالي است، شخصيتي كه ساخته و پرداخته شيعيان است.
 اما او واقعیتی به لطافت خیال است.
 
 
 
+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در شنبه چهارم اسفند 1386 و ساعت 17:35 |
اين دو كلمه بهانه اي شد براي گپ زدن با شما!

راستش مدت ها پيش خودم فكر مي كردم كه به كار بردن اين الفاظ، رويارويي حق و باطل را ايجاب نمي كند. در ذهنم استضعاف معادل "فقر و نداري" و استكبار مساوي "ثروت و دارايي" بود. تا اينكه در پي جستجوي راه حل مسأله اي ديگر، متوجه چيزي شدم كه پيش از اين به آن توجه نداشتم. و آن اراده ي معناي اصيل و عميق لفظ بود كه از قضا مي تواند در برهه اي معناي سطحي را هم با خود همراه كند. اما اگر زماني تصور شد كه معناي سطحي در كاربرد اين الفاظ منسوخ شد، دليل بر نسخ معناي عميق نيست و در نتيجه استفاده از لفظ ايرادي ندارد.

در چند جمله پيش گفتم تصورم از استضعاف، فقر و نداري بود اما وقتي به ظاهرش بيشتر نگاه انداختم ديدم اينكه بدتر مي شود؛ استضعاف يعني طلب ضعف و فقر (كه يكي از مصاديق ضعف است). طلب ضعف هم موجب ذليل شدن مي شود؛ دريافتم قضيه بايد چيز ديگري باشد.

توجه به اين نكته كه اين الفاظ از درون ادبيات ديني درآمده اند به من كمك كرد تا بتوانم آنها را معني كنم. رمز گشايي اين كلمات چنين صورت مي گيرد كه دقت كنيم در همان ادبيات ديني در كجا به كار برده شده اند:

{وَإِذْ قُلْنَا لِلْمَلاَئِكَةِ اسْجُدُواْ لآدَمَ فَسَجَدُواْ إِلاَّ إِبْلِيسَ أَبَى وَاسْتَكْبَرَ وَكَانَ مِنَ الْكَافِرِينَ} و به فرشتگان گفتيم كه به آدم سجده كنيد! به جز ابليس كه سر باز زد و استكبار كرد، همه به سجده افتادند. (بقره آيه ۳۴)

"احساس برتري" يا "طلب بزرگي" موجب سر باز زدن ابليس از فرمان خدا شد. طلب برتري در حضور كسي كه برترين است!

بله! انسان ها هم اگر در حضور او احساس برتري كنند، مستكبر هستند و اصلا همين احساس برتري انسان هاست كه منشا تمام خودخواهي ها مي شود و خودخواهي ها موجب ظلم. پس ظالم ترين افراد خودخواهترين آنانند.

حال كساني را در نظر آوريد كه در حضور او احساس ضعف مي كنند (البته اين احساس آگاهانه و ارادي است و ناشي از فهم اينكه "الله اكبر")، اين افراد خود را از ديگران، برتر نمي دانند و نيز استفاده ي ابزاري از ديگران را براي رسيدن به خواست هاي خود، جايز.

پس یافتم که تضاد مستضعفین و مستکبرین توجیه حقیقی دارد.

اگر كمي بيشتر در مورد اين دو مفهوم فكر كنيم...

 شايد معاني الفاظ ديگري هم كاشف به عمل بياد

+ نوشته شده توسط سيد محمد علي سيد حسيني در پنجشنبه دوم اسفند 1386 و ساعت 23:20 |